تبليغاتX
گلبهار - سرنوشت ( اثری از زنده یاد اکبر جمشیدی )

گلبهار

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

سالها بود دور از او بودم

دور از آن یار ماهرو بودم

 

گرچه از او نداشتم خبری

در دلم بود از غمش شرری

 

آرزو داشتم كه بار دگر

بینم آن دلبر زجان بهتر

 

روزی از روزهای فروردین

كه جهان بود بهشت برین

 

به تماشای گلشن و صحرا

می گذشتم ز گوشه ای تنها

 

ناگهان دیدمش به تنهایی

میرود در كمال زیبایی

 

همچو دوران پیشین ، زیبا بود

پای تا سر قشنگ و رعنا بود

 

از تماشای روی زیبایش

وز قد سركش  دل آرایش

 

یكسر از دست اختیارم رفت

صبر و آرامش قرارم رفت

 

ناگهان در پیش زدم فریاد

كای مرا برده سالها از یاد

 

به كجا می روی كه بی تو دگر

از من خسته دل نمانده اثر

 

مرو ای آشنای دیرینم

مایه خاطرات شیرینم


خواستم تا بگیرمش دامن

آمد آن نازنین به جانب من

 

با رخی باز ، آن مه تابان

دست من را فشرد و خنده كنان

 

گفت :‌ جمشیدی عزیز توئی ؟!

یار ایام عشق خیز توئی ؟!

 

از چه رنجور و ناتوان شده ای ؟

از چه یك مشت استخوان شده ای ؟

 

از چه دیگر ترا نشاطی نیست ؟

شور و حالی و انبساطی نیست ؟

 

چه شد آن شوق و شادمانیها ؟

چه شد آن وجد و نغمه خوانیها ؟

 

خواستم شرح حال خود گویم

شرح رنج و ملال خود گویم

 

گویم از شوق آشنائیها

گویم از محنت جدائیها

 

گویم اورا هنوز دارم دوست

چشم جانم هنوز جانب اوست

 

ناگه از دور طفل زیبایی

گفت : مادر چرا نمی آیی ؟

 

تا كه آوای طفل خویش شنید

جانب او به اشتیاق دوید

 

شد زمن دور و با دو دیده تر

گفت :‌ دیگر ز عشق من بگذر

 

بركلام خود این سخن افزود

چه كنم سرنوشت من این بود

 

روحش شاد


http://raze-cheshm.parsaspace.com/pic/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%201.jpg
 


+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت20:49توسط گلبهار | |