تبليغاتX
گلبهار

گلبهار

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

خيره شدم به چشماش . برای يک لحظهء نا تمام قلبم از تپش افتاد . جلوتر رفتم

مردانه بهش گفتم : دوست ؟! گفت : دوست...

گفت دوست باشيم تا هر وقت که

گفتم نه ; دوستی ما نبايد تا  داشته باشه . گفت پس تا آخرش تا روزی که نفس داريم .

گفتم نه . من دوستی بدونِ میخوام . گفتم بيا برای دوستيمون يه علامت بزاريم

گفت علامت ؟! گفتم آره...مثلا مثلا يه شکلات . هروقت همديگرو ديديم من يه

شکلات به تو ميدم ٬ توام يه شکلات به من بده

روزها می رفتن . هر وقت که با هم بوديم من يه شکلات به اون ميدادم

اونم يه شکلات به من ميداد . من زود شکلاتمو می خوردم . ولی اون شکلاتشو

تو يه جعبهء کوچولوی چوبی می ذاشت . بهم می گفت تو خيلی شکمويي..

هر چی بيشترمی ديدمش بيشتر آلودش ميشدم . وجودش برام شده بود يه نياز

يه روزوقتی که پيشم بود گفت : بايد برم ؟!!! گفتم کجا ؟ گفت نمی دونم

ولی بايد برم . يه شکلات بهش دادم٬مثل هميشه گذاشت تو جعبهء کوچولوش

ولی اون حتی فراموش کرده بود که بايد يه شکلات برام بياره

گفت بر می گردم . پرسيدم کی؟گفت نمی دونم...

دروغ می گفت.من می دونستم بر نمی گرده

رفت...; رفت و ديگه ام بر نگشت.

حالا اون مونده با يه جعبه پر از شکلات

((چه;خوب شد من شکلاتامو خوردما)

 

كارو

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت18:35توسط گلبهار | |


این شعر رو یکی از دوستان خوبم به نام استاد لیلاج برای من سروده اند دوست دارم هر از گاهی اشعاری از این دوست عزیز رو اینجا بگذارم . امید که شما دوستان هم بپسندید

 

 

صداي دلنشين تو

نفس آتيشن تو

بر دل من نشست و شست

درد دلتنگي و غم خستگي را

صداي مهربان تو

نفس نازنين تو

بر سينه من نشست و گرفت

درد فراق و غم هجران را

صداي شيرين تو

نفس سوزان تو

بر قلب من

نشست و ساخت

آرام دل و آزاد جان مرا
c16519ee83.gif

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت0:9توسط گلبهار | |

(بهانه پرواز)

 

 

بهانه پرواز يعنی شکستن ، يعنی اشک ، يعنی جنون،

يعنی بغض بی تو بودن بهانهء پرواز يعنی بهترين من

 

کجائی؟کجائی هم سوگند من؟

;بی تو راه من در ميان ديوارهای گنگ پيدا نيست

بی تو ازنا گفته ها پرم

از نا گفته های برهنه ز دوستت دارم های سرد

از اشک های يخ بسته

بی تو تمامی فصل ها،فصل گريستن است

گريستن در بی ستاره ترين شب ها و بی ستاره ترين آسمان ها

;گريستن در ظلمت و خاموشی تن

گريستن در زمينی که پاکی نيست

بی تو لبخند بر لب هايم می لرزد; بی تو سنگفرش سرد بوسه هايم ترک

بر می دارد;بی تو بايد  تنها ; بر جنازه  خويش بگريم

کجائی هم سوگند من؟

نرو،غروب نکن

به آسانی تن سا يه را لمس مکن

بتاب، بتاب ای  تنها بهانه  پرواز

که من بی تو در فصل تنهائی ; پرواز نمی کنم، پر پر می زنم

برای تو ، برای من ، برای ارديبهشت سبزآميخته با سرمای من

برای دوستت دارم ها وبرای بهانه  از تو سرودن

ارديبهشت  پيشکش دستان سرد و چشمان زخم خورده

دوستم داشته باش ای هم گريه بهار،ای بهترين من

با تو نبودن ها  اولين تجربه آزاد من هستش.آزاد از قيد و بندها و کليشه ها

 

با اين شعر در حسرت ; با تو نبودن ها می سوزم ; و در غيبت عشق گم شده ی تو می بارم

با تو نبودنها منه گم را تو پيدا کن ای نبض تو هنوز بهترين ترانه و صدای التماس

دستانم را بخوان که پرم از خالی ترين غروب پاييزی

اشک سردم را ببخش و زخم کهنه سازم را بسوزان

;که می ترسم از خلقت مبهم شعر و بوی تلخ بوسه سقوط;

دردم را زمزمه کن و بغض شعرم را ببوس که شعر بلند نفست

جای ميلاد اقاقی ها را غسل تعميد می بخشد

هنوز هم وقت خوب گريه شانه هايت را به خاطر می آورم

و در فصل خاکستری مرگ همه با تو نبودن ها را فرياد می زنم ; بمان که پرواز را لمس کنم ای

هم قفس و هم گريه هنوز

 

( کارو )

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت12:27توسط گلبهار | |


از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت: نه

رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی


از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد
 

خدا گفت: نه

 
شکیبایی زاده رنج و سختی است

شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد

خدا گفت: نه

من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد

خدا گفت: نه

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر،

و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد

 

خدا گفت: نه

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی

اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم 

و باز گفت: نه

من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست 

بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت2:9توسط گلبهار | |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلامی چو بوی خوش آشنایی ، خیلی دلم می خواست جایی داشته باشم برای حرفای دلم ، نمی دونم می شه اسمشو حرف دل گداشت یا نه ، آخه من زیاد دست به قلمم خوب نیست ، شاید بشه گفت برای بیان احساسم نمی دونم !!!!

طبق عادت و رسم دیرینه ی خودم اول از همه تفألی می زنم به دیوان خواجه حافظ شیرازی و اون رو اینجا می گذارم :)






+نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت9:36توسط گلبهار | |