تبليغاتX
گلبهار

گلبهار

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


سلام دوستان خوبم بعد از یه غیبت نسبتا طولانی ، تونستم برگردم ، امیدوارم که منو فراموش نکرده باشید و باز هم شاهد حضور سبزتون باشم


روز سه شنبه 25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوریه ، می خواستم بیوگرافی کوتاهی از عطار اینجا بیارم که دیدم کیه که عطار نیشابوری رو نشناسه ؟ به خاطر همین به قطعه شعری از این شاعر بلند مرتبه بسنده می کنم امیدوارم که خوشتون بیاد :


عمري به هوس گذاشتي خيز و برو                             


سر بر که و مه گذاشتي خيز و برو


داني تو که هر که زار ناچار بمرد                                  


به از من و از همچو تو بسيار بمرد

 

از مال جهان جز جگري ريشم نيست                          


اينست و جز اين هيچ کم و بيشم نيست


از خويشتن و خلق به جان آمده ام                             


يک ذره دل خلق و سر خويشم نيست

 

آنکس که تمام  متقي خواهد بود                               


  ايمن بدنش ز احمقي خواهد بود



جز دردم واپسين نگردد  روشن                                    


تا خواجه  سعيد يا شقي خواهد بود

 

شب نيست که خون از دل غمناک نريخت                   


روزي نه که آب روي من پاک نريخت



يک شربت آب خوش نخوردم همه عمر                        


تا باز ز راه  ديده بر خاک نريخت

 

گفتم دل و جان بر سر کارت کردم                            


هر چيز که داشتم نثارت کردم


گفتا تو که باشي  که کني ياد مرا                               



کان من بودم که بي قرارت کردم




+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت20:42توسط گلبهار | |


مشت می كوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

آی

با شما هستم

این درها را باز كنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر كوهی 

دل صحرایی

كه در آنجا نفسی تازه كنم

آه ...

می خواهم فریاد بلندی بكشم

كه صدایم به شما هم برسد

من به فریاد

همانند كسی

كه نیازی به تنفس دارد

مشت می كوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هوارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد كند

از شماها- خفته ای چند - 

چه كسی می آید فریاد كند ؟


http://mobazargan.persiangig.ir/image/5676228-md.jpg



+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت23:18توسط گلبهار | |

 

السلام علیک یا اباعبدالله
 و علی الارواح التی
حلت بفنائک

السلام علیک یا ابوالفضل

ایام شهادت
سرور شعیدان
حضرت اباعبدالله الحسین (ع)
ویارانش بر همه
محبان و رهروانش
تسلیت عرض می کنم

 

باز آمد...

باز محرم آمد و اشك هايش براي حسين


باز محرم آمد و ناله هايش براي زينب


باز محرم آمد و دلتنگي هايش براي رقيه


باز محرم آمد و دل شكستگي هايش براي عباس


 

http://sajad-vast.persiangig.ir/image/PHOTO%20%20%20SAFFAT%20(87).jpg

 

     

 

آنانکه عباس را خدای خود می دانند

کفرش به کنار عجب خدایی دارند

 

                         

 اونا یوسف و دیدن همه دستارو بریدن

اگه عباس و میدیدن سراشونم می بریدن

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت15:3توسط گلبهار | |



چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاك در آمیزم

چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه كه برخیزم

برخیزم و بگشایم ، بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را ، از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا ، بگشایم و بگریزم

ه.الف.سایه


http://i39.tinypic.com/2wfr2ht.jpg


شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد


یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی انقدر کوتاه است

که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.



+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت12:33توسط گلبهار | |



http://www.winecountry.it/assets/articles/wineglasses/toast.jpg

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
 

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم


من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم



 
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان


جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان


در دل ساغر هستی تو بجوش

 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فریدون مشیری


                       

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت9:28توسط گلبهار | |


چهار چیز است که نمی توان آن ها را باز گرداند :


سنگ ....

پس از رها کردن !!
http://mw2.google.com/mw-panoramio/photos/medium/8187226.jpg
حرف ....

پس از گفتن !!
http://www.mobin-group.com/image/reg/images/750523179584_resize_2.jpg

موقعیت ....

پس از پایان یافتن !!
http://files.uploadbag.com/files/private/__small/67d332d1_jpg_0786ee0a__5784198-lg.jpg
و

زمان ....

پس از گذشتن !!

http://gregrob.ca/4x5/algonquin_road_800x600.jpg

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت0:5توسط گلبهار | |

 

سلام دوستان.این شعر زیبا از مرحوم آقاسی رو تقدیم تمام شما عزیزان می کنم.

 

 

 

می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم

می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم


اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم


دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم


بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه


می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه


بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده


دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده


می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم


تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم


بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده


دوای درد مردمو
از طرف خدا بده


آقاجون


می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت


براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم


بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن

 

التماس دعا



 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت8:31توسط گلبهار | |


http://hadinegaresh.persiangig.ir/image/h-n/other%20pics/700%20-%201000.jpg



اگر دل دلیل است

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!

دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم


 
خلاصه ای از زندگینامه قیصر

 

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد.


آثار قیصر امین‌پور

 

«دستور زبان عشق» (1386)، «تنفس صبح» و «در کوچه‌ی آفتاب» (1363)، «آینه‌های ناگهان» (1372) و «گل‌ها همه آفتابگردانند» (1380) از مجموعه‌های شعر این شاعر برای بزرگسالان هستند. «گزینه‌ی اشعار» او هم در سال 1378 منتشر شد.

 

همچنین «توفان در پرانتز» (نثر ادبی) و «منظومه‌ی ظهر روز دهم» (برای نوجوانان) (1365)، «مثل چشمه، مثل رود» (برای نوجوانان) (1368)، «بی‌بال پریدن» (نثر ادبی برای نوجوانان) و «گفت‌وگوهای بی‌گفت‌وگو» (1370)، «به‌قول پرستو» (برای نوجوانان) (1375)، و «سنت و نوآوری در شعر معاصر» (1383) از دیگر آثار امین‌پور هستند.


مرگ

 

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت.


دستور زبان عشق


دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟


می‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی‌بایست داد



+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت16:11توسط گلبهار | |

سالها بود دور از او بودم

دور از آن یار ماهرو بودم

 

گرچه از او نداشتم خبری

در دلم بود از غمش شرری

 

آرزو داشتم كه بار دگر

بینم آن دلبر زجان بهتر

 

روزی از روزهای فروردین

كه جهان بود بهشت برین

 

به تماشای گلشن و صحرا

می گذشتم ز گوشه ای تنها

 

ناگهان دیدمش به تنهایی

میرود در كمال زیبایی

 

همچو دوران پیشین ، زیبا بود

پای تا سر قشنگ و رعنا بود

 

از تماشای روی زیبایش

وز قد سركش  دل آرایش

 

یكسر از دست اختیارم رفت

صبر و آرامش قرارم رفت

 

ناگهان در پیش زدم فریاد

كای مرا برده سالها از یاد

 

به كجا می روی كه بی تو دگر

از من خسته دل نمانده اثر

 

مرو ای آشنای دیرینم

مایه خاطرات شیرینم


خواستم تا بگیرمش دامن

آمد آن نازنین به جانب من

 

با رخی باز ، آن مه تابان

دست من را فشرد و خنده كنان

 

گفت :‌ جمشیدی عزیز توئی ؟!

یار ایام عشق خیز توئی ؟!

 

از چه رنجور و ناتوان شده ای ؟

از چه یك مشت استخوان شده ای ؟

 

از چه دیگر ترا نشاطی نیست ؟

شور و حالی و انبساطی نیست ؟

 

چه شد آن شوق و شادمانیها ؟

چه شد آن وجد و نغمه خوانیها ؟

 

خواستم شرح حال خود گویم

شرح رنج و ملال خود گویم

 

گویم از شوق آشنائیها

گویم از محنت جدائیها

 

گویم اورا هنوز دارم دوست

چشم جانم هنوز جانب اوست

 

ناگه از دور طفل زیبایی

گفت : مادر چرا نمی آیی ؟

 

تا كه آوای طفل خویش شنید

جانب او به اشتیاق دوید

 

شد زمن دور و با دو دیده تر

گفت :‌ دیگر ز عشق من بگذر

 

بركلام خود این سخن افزود

چه كنم سرنوشت من این بود

 

روحش شاد


http://raze-cheshm.parsaspace.com/pic/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%201.jpg
 


+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت20:49توسط گلبهار | |


سلام دوستای خوبم

دوستان عزیزی که مرتب با نظرات قشنگشون باعث دلگرمی من می شن

دوستان خوبی که سر می زنن ولی رد پایی از خودشون به جا نمی گذارن

و دوست خوبی که بعد از مدت ها قدم رنجه کرده و سر به کلبه ی درویشی من زده .

مقدمت گلباران




http://www.eufloriaflowers.com/images/gallery/novelty/Revue.jpg


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت13:31توسط گلبهار | |